بی صدا محزون بی رنگ
نور من سوخت ولی چشمانم زنده اس
قلمم خشک شد ولی دستانم هست
به قلم [سانسور]
![]()
|
خاموشی گزین و هیچ مگو |
|
چشمهایت را ببند و هیچ مبین |
|
گوشهایت را بگیر و هیچ مشنو. |
|
زبان به دندان گزیده ام و هیچ نمی گویم |
|
خار به چشمان فرو برده ام و هیچ نمی بینم |
|
گوش ها را فرو بسته ام و هیچ نمی شنوم |
|
اما ، |
|
بال های اندیشه ام به وسعت ابدیت گسترده است. |
|
از پشت این دیوارهای ستبر |
در پس این غل های سنگین
میله های سرد وهم آگین
اندیشه ام
ایمانم
باورم
آزادی را
همراه با ذره ذره وجودم فریاد می زنند
بابام
تکه برگی دور افتاده از وانفسای غم
![]()
با من با آدرس
تماس بگیرید